تبليغاتX
باران

تبليغات





 

 



ارسال شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 13:13 [ ]
نویسنده : [قاصدک] موضوع : [][لینک ثابت مطلب][5 بالاي صفحه]

 

به بهارکوچ خواهم کرد

چون دلم در عطش یک نفس جاودانیست

نیک می دانم که هوا بارانیست

ونگاه آسمان درپس آن همه ابر زندانیست

من ولی کوچ خواهم کرد

و بهار را به شما خواهم داد

ای دوست؛

در بهار شعر من،آسمانت تا ابد آفتابیست




ارسال شده در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 22:42 [ ]
نویسنده : [قاصدک] موضوع : [][لینک ثابت مطلب][5 بالاي صفحه]




 

 



ارسال شده در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 22:25 [ ]
نویسنده : [قاصدک] موضوع : [][لینک ثابت مطلب][5 بالاي صفحه]




ارسال شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 21:42 [ ]
نویسنده : [قاصدک] موضوع : [][لینک ثابت مطلب][5 بالاي صفحه]

BY_Zebra_1








 



ارسال شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 21:38 [ ]
نویسنده : [قاصدک] موضوع : [][لینک ثابت مطلب][5 بالاي صفحه]

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییدوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهآن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشانپرده بردار که بیگانه خود این روی نبیندحلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبانعشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامتروز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشاگفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمشمع را باید از این خانه به دربردن و کشتنسعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزدخلق گویند برو دل به هوای دگری ده عهد نابستن از آن به که ببندی و نپاییباید اول به تو گفتن که چنین خوب چراییما کجاییم در این بحر تفکر تو کجاییکه دل اهل نظر برد که سریست خداییتو بزرگی و در آیینه کوچک ننماییاین توانم که بیایم به محلت به گداییهمه سهلست تحمل نکنم بار جداییدر همه شهر دلی نیست که دیگر برباییچه بگویم که غم از دل برود چون تو بیاییتا به همسایه نگوید که تو در خانه ماییکه بدانست که دربند تو خوشتر که رهایینکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

(مرجع تصویر =وبلاگ بسیار بسیارزیبای پاییزتنها که حتما یه دید توش بزنین)


ارسال شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 0:50 [ ]
نویسنده : [قاصدک] موضوع : [][لینک ثابت مطلب][5 بالاي صفحه]



ارسال شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 19:29 [ ]
نویسنده : [قاصدک] موضوع : [][لینک ثابت مطلب][5 بالاي صفحه]

چه فتح بلندی!

اما....

به عجیب آسمانی رسیدم

بوی خاک میدهد

تنها یک ستاره

نه!خدایا...

به فریبی ساده گره خورده ام

آسمان کجا...؟

تنها

به تجربه ی حقارت انسان

ستاره ای هوس زمین کرده است



ارسال شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 13:18 [ ]
نویسنده : [قاصدک] موضوع : [][لینک ثابت مطلب][5 بالاي صفحه]

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند .



ارسال شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 0:7 [ ]
نویسنده : [قاصدک] موضوع : [][لینک ثابت مطلب][5 بالاي صفحه]