چترهارابایدبست...

11:10 | قاصدک |
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو تهی میشدم از بودو نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران ...باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست!
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران...باران
پرمرغان نگاهم را شست

10:23 | قاصدک |
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها میبینم
و ندایی که به من میگوید :
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است !
10:14 | قاصدک |
آخرين جرعه ی اين جام
همه مي پرسند :
چيست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چيست در همهمه ي دلكش برگ ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد ،
روي اين آبي باران بلند ،
كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال ؟
(( چيست در خنده ي جام ؟
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري ؟ ))
نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به اين آبي باران بلند ،
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام ،
من به اين جمله نمي انديشم !
من مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل يخ را با باد ،
نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاينده ي هستي را ، در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را مي شنوم ، مي بينم
من به اين جمله ها مي انديشم
به تو مي انديشم !
اي سرا پا همه خوبي ،
تك و تنها به تو مي انديشم !
همه وقت ،
همه جا ،
من به هرحال كه باشم به تو مي انديشم !
تو بدان اين را
تنها تو بدان ،
تو بيا ،
تو بمان با من ، تنها تو بمان .
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب !
من فداي تو ، به جاي همه گل ها تو بخند !
اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز .
قصه ي ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستي تو بجوش .
من ، همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي ست
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش .
0:53 | قاصدک |
به بهارکوچ خواهم کرد
چون دلم در عطش یک نفس جاودانیست
نیک می دانم که هوا بارانیست
ونگاه آسمان درپس آن همه ابر زندانیست
من ولی کوچ خواهم کرد
و بهار را به شما خواهم داد
ای دوست؛
در بهار شعر من،آسمانت تا ابد آفتابیست
22:42 | قاصدک |
(مرجع تصویر =وبلاگ بسیار بسیارزیبای پاییزتنها که حتما یه دید توش بزنین)0:50 | قاصدک |