تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

باران

شنبه چهارم آبان 1387

چترهارابایدبست...


11:10 | قاصدک |

شنبه چهارم آبان 1387

معجزه ی باران

معجزه ی باران را 

 باورکن....


10:39 | قاصدک |

شنبه چهارم آبان 1387

شیشه ی پنجره را باران شست........

چشم من چشمه زاینده اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو تهی میشدم از بودو نبود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

وای باران ...باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست!

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران...باران

پرمرغان نگاهم را شست

 


10:23 | قاصدک |

شنبه چهارم آبان 1387

.....

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها میبینم

و ندایی که به من میگوید :

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است !

 


10:14 | قاصدک |

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387

عنوان با شما

 

آخرين جرعه ی اين جام

 

 

 

همه مي پرسند :

 

       چيست در زمزمه ی مبهم آب ؟

 

       چيست در همهمه ي دلكش برگ ؟

 

       چيست در بازي آن ابر سپيد ،

 

        روي اين آبي باران بلند ،

 

        كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال ؟

 

        (( چيست در خنده ي جام ؟

 

        كه تو چندين ساعت

 

 مات و مبهوت به آن مي نگري ؟ ))

 

نه به ابر ،

 

نه به آب ،

 

نه به برگ ،

 

نه به اين آبي باران بلند ،

 

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام ،

 

من به اين جمله نمي انديشم !

 

من مناجات درختان را هنگام سحر ،

 

رقص عطر گل يخ را با باد ،

 

نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه ،

 

صحبت چلچله ها را با صبح ،

 

نبض پاينده ي هستي را ، در گندم زار ،

 

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

 

همه را مي شنوم ، مي بينم

 

من به اين جمله ها مي انديشم

 

به تو مي انديشم !

 

اي سرا پا همه خوبي ،

 

تك و تنها به تو مي انديشم !

 

همه وقت ،

 

همه جا ،

 

من به هرحال كه باشم به تو مي انديشم !

 

تو بدان اين را 

 

تنها تو بدان ،

 

تو بيا ،

 

تو بمان با من ، تنها تو بمان .

 

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب !

 

من فداي تو ،  به جاي همه گل ها تو بخند !

 

اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز .

 

قصه ي ابر هوا را تو بخوان !

 

تو بمان با من ، تنها تو بمان !

 

در دل ساغر هستي تو بجوش .

 

من ، همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي ست

 

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش .


0:53 | قاصدک |

شنبه بیستم مهر 1387

دوباره سلام


15:34 | قاصدک |

جمعه سوم اسفند 1386

کوچ بهاری

 

به بهارکوچ خواهم کرد

چون دلم در عطش یک نفس جاودانیست

نیک می دانم که هوا بارانیست

ونگاه آسمان درپس آن همه ابر زندانیست

من ولی کوچ خواهم کرد

و بهار را به شما خواهم داد

ای دوست؛

در بهار شعر من،آسمانت تا ابد آفتابیست



22:42 | قاصدک |

پنجشنبه دوم اسفند 1386

در کوچه باغ بهار



21:42 | قاصدک |

شنبه بیست و نهم دی 1386

غم دل

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییدوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهآن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشانپرده بردار که بیگانه خود این روی نبیندحلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبانعشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامتروز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشاگفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمشمع را باید از این خانه به دربردن و کشتنسعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزدخلق گویند برو دل به هوای دگری ده عهد نابستن از آن به که ببندی و نپاییباید اول به تو گفتن که چنین خوب چراییما کجاییم در این بحر تفکر تو کجاییکه دل اهل نظر برد که سریست خداییتو بزرگی و در آیینه کوچک ننماییاین توانم که بیایم به محلت به گداییهمه سهلست تحمل نکنم بار جداییدر همه شهر دلی نیست که دیگر برباییچه بگویم که غم از دل برود چون تو بیاییتا به همسایه نگوید که تو در خانه ماییکه بدانست که دربند تو خوشتر که رهایینکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

(مرجع تصویر =وبلاگ بسیار بسیارزیبای پاییزتنها که حتما یه دید توش بزنین)

0:50 | قاصدک |

پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386

تقدیم به شما


19:29 | قاصدک |